من از آن ابتدای آشنایی یک مرد بود که تنها بود. ودر خاطرات وآرزوهای از دست رفته خود غرق بود یک زن بود که او هم تنها بود . تنهای تنها درکناررودخانه رویا!!! زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود. خدا هم آنها را می دید و غمگین بود . خدا گفت :شما را دوست دارم پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید . مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا زیر باران خیس نشود . زن خندید . خدا به مرد گفت :به دستهای تو قدرت می دهم تا خانه ای بسازی بنام خانه ابری و هر دو در آن آسوده زندگی کنید . مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید . خدا به زن گفت :به دستهای تو همه ی زیبایی ها را می بخشم تا خانه ای را که او می سازد، زیبا کنی . مرد خانه ای ساخت و زن خانه ابری را گرم و زیبا کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال شدوگفت :از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد . فرشته ها شاخه ای گل به دست مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت . خاک خوش بو شد. خدا رفت تو فکر ودیدغیر از او هیچ کس تنها نبود . الو؟؟... خونه خدا؟؟؟
خدایا نذار بزرگ شم بله با کی کار داری کوچولو؟
خدا هست؟
باهاش قرار داشتم. قول داده امشب جوابمو بده...
بگو من می شنوم .
کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...
هر چی می خوای به من بگو قول می دم به خدا بگم !!!
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:
نه خدا خیلی دوستت داره.
مگه کسی می تونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت :
اصلا خدا باهام حرف نزنه گریه می کنما...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛
بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی می کند بگو...
دیگر بغض امانش را بریده بود
بلند بلند گریه کرد و گفت:
خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم می خواستم بهت بگم: تو رو خدا نذار بزرگ شم، تو رو خدا...
چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .
اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟
مثل خیلی ها که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مثل بقیه که بزرگن و فکر می کنن من الکی می گم با تو دوستم.
مگه ما باهم دوست نیستیم؟
پس چرا کسی حرفمو باور نمی کنه ؟
خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه این طوری نمی شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک گفت:
آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش می کنه...
کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب ، من رو از خودم طلب می کردند
تا تمام دنیا در دستشان جا می گرفت.
کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان می خواستند .
دنیا برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی...
کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند بر لب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.
چه عاشقانه است قدم زدن زیر باران غم تنهایی... چه عاشقانه است شکفتن گل های یاس... چه عاشقانه است قدم زدن در سرزمین عشق... عاشقانه زیستن را دوست دارم... عاشقانه لالایی گفتن را دوست دارم... عاشقانه سرودن را دوست دارم... عاشقانه نوشتن را دوست دارم... عاشقانه اشک ریختن را... عاشقانه خندیدن را دوست دارم... دفتر عاشقانه ی من پر از کلمات زیبا در نثار بهترین و عاشقانه ترین کسانم...و عاشقانه می گِریَم... عاشقانه میگویم ..............................؟؟؟ رو درخت،رو پر پرنده،رو ابرها بیا بنویسیم توی خواب ، خاک،ریشه ها همصدای من می خونن وقت از تو گفتن دلم برای آمدن او تنگ است سکوت می نوازد و درخت شاهد باران عشقم با ترانه باد می خواند . . . دستم گم کرده راهش را بی جهت در جیبم می خزد پاهایم سنگین اند ، بار غمی به دوش دارم . . . اشک هایم را پشت سر می گذارم . . . اما با چشمم چیزی جز فاصله نیست . . . با خودم می گویم به کجا می روم ؟ آنچه اینجا می جویم چیست ؟ در فکر هستم . من و او اینجا و ناگهان با هق هق ام دیگر نواختنی نیست . . . به یاد شبی که با او بودم آه من در کنار او و حضورش عاشقانه هرچندغمگین!!! هرچندمجازی، زیر باران رقصیدم و عطر نابش را بوییدم . . . از غم چشمهایش رنجیدم ، همه را اشکام گواه می دهد . . . محو گرمای وجودش بودم که در دلم عشقی جاویدان را نوشت . . . اما امروز تکرار میکنم بودنش را و از نبودنش این جا تنها می سوزم . . . تنها به تنهایش و تنهاییم می اندیشم ، چشم های خیسم را می بندم . . . آدرس خانه ابري كجاست؟ امشب باران،
شیشه پنجره را باران شست بوی باران که به مشامم میرسد مست می شوم و شعر
می خوانم. همیشه همین قصیده آمدن باران را زمزمه می کردم گاهی بلند و گاهی آرام. باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست امشب باران آمد و مستم کرد. وقتی به خانه رسیدم ، خسته بودم هرچند دعوتم که بود به میعاگاه ولی خسته بودم ، چشمان چیزی جز رختخواب نمی دید. حتی توان غذا خوردن هم در خودم احساس نمیکردم. وارد اتاقم شدم. روی صندلی خشک اتاقم تکیه زدم ولی انگار قرار بود
اتفاقی شیرین بیفتد بوی تازگی فضا را
پر کرده بود باورم نمی شد که
بعد چهارسال همچین بویی را حس کنم این عطر، فقط عطر باران است و بس بوی باران شبیه بوی زمستان نیست این شمیم زیبا از خود بیخودم کرده بود نمیدانم چقدر روی همان صندلی
چوبی تکیه دادم فقط وقتی به خودم
آمدم نوری ابتدا پدیدار شد آری رعد وبرقی زیبا وجهان گیر باران آمد با زیبائی هرچه تمام تر خیس باران شدم ، سیراب شدم سکوت کردم و خودم را گم کرده بودم برای لحظاتی احساس میکردم که از خوابی بلند بیدار شده ام یا شاید در کما بوده ام هر چه که بود شیرین بود. رها بودم. آزاد آزاد به این بوی باران احساس دین
می کنم باران آمد و من را مدیون خودکرد نمیدانم از کجا ولی شنیده بودم که دعای زیر باران عجیب حاجت
می هد راست می گفتند، عجیب حاجت میداد هر وقت که دستانم و
چشمانم خیس می شد هر شب بدون اینکه
چیزی بر زبان بیاورم او میگفت من از
سکوتت همه چیزرا می فهمم اتفاقات شگفت
انگیزی در زندگی ام افتاد که هنوز هم گمان می کنم معجزه رخ داده است خلاصه انقدر مست باران شدم، که متوجه نشدم کی این صفحه ر ا باز کردم و شروع به نوشتن
کردم کسی چه میداند شاید نوشتن در مورد باران کمی از این دین ها
کم کند من دلم آب طلب می کرد............. و تو چه ساده فقط تشنگی ام را دیدی میخوام از اینجا برم میخوام از اینجا برم یه جای دیگه تا ابد میخوام از اینجا برم دستای سردمو نگیر آخه ندیدنت سخته برام میخوام برم ازتنهایی خسته شدم آخه قصه ی دلم بدون توهیچ زیبا نیست روزی که با تو نباشم روز مرگ هرچی بهانست خیلی وقته که تصمیم گرفتم تا آخر این جاده می روم چه حس خوبيه وقتي ميگي تنهام نمي گذاري وقتي دلت تنگه، ميشي ابري و ميباري نميدوني بدون تو نفس هم ازياد من ميره تو اين بازي بي قانون عشق دلم طاقت نداره بذار دستاتو تو دستام ، ندارم طاقت دوري بتاب بر من مثل خورشيد تويي كه چشمه ي نوري تو این جاده تاریک به امید نور تو می آیم میرم از اینجا میرم ، میام بسوی خونه ابری آری اونجا جای ابدی منه همون خونه ابری این روزها ، خوبم و می خندم حال این خنده پس برای چیست ؟ ديگر پذيرفتم كه ماه از دور زيباست بسان ديدارما كه ازدورهم زيباست هرچند به دیدنت موفق نخواهم شد ولي باز از تو چه پنهان ! درد دل با تصویرتوهم زيباست دنيا هميشه دل بخواه من نبوده ولی باور کردم گاها گره، كور هم زيباست بس كن طاقت باران ندارم هرچند ماندن زیربارش با ران زيباست هر چندمتهم ام به سردی همراه اماديدن تصويرتواز صفحه سبزمانيتور هم زيباست وقتي كه دريا تنگ ماهي هاي خسته است مردن ميان تار و پود تور زيباست وقتي كه غم هايم غم عشق تو باشد مردن از حسرت و عشق تو زيباست
شدم جادوی موج چشم هایت
تو آمدی باریدی مثل باران
و من دستی تکان دادم برایت
تو یادت نیست آنجا اولش بود
همان جایی که با هم دست دادیم
همان لحظه سپردم هستیم را
به شهر بی قرار دست هایت
تو هستی باز هم مثل همیشه
من و تو به خونه ابری رفتیم
تو ناچاری بمانی برای من من تشنه توام
همیشه تشنه شهد صدایت
شب و مهتاب و اشک و یاس و گلدان
همه با هم سلامت می رسانند
هوای آسمان دیده ابری ست
هوای کوچه غرق رد پایت
تو بمان تا اتها نباشم
عروس آرزو خوشبخت میشد
و فکرش را بکن چه لذتی داشت
شکفتن روی باغ شانه هایت
کتاب زندگی یک قصه دارد
و تو آن ماجرای بی نظیری
و حالا قصه من غصه تست
وشاید غصه من ماجرایت
سفر کردن به شهر دیدگانت
به جان شمعدانی کار من نیست
فقط لطفی کن و دل را بینداز
به رسم یادگاری زیر پایت
و حالا با صداقت می نویسم
همین هایی که من دارم فدایت
دعایت می کنم همواره شاد باشی
تو هم تنها برای خود دعا کن![]()
مرد سرش را پایین آورد؛ مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید ![]()
آنروز که مهمان قلبم شدی ، خوب به یاد دارم ، روزی که با خود گفتم کسی را یافته ام که دیگر از دست نخواهم داد...
روزی که امید ها و آرزوهای فراوانی از خاطرم می گذشت و آن روز که قلبم با قلب تو پیمان بست ، دانستم ، دیر زمانیست که می شناسمت...
روزی که تو را دیدم با خود گفتم که یگانه ی خویش را یافتی پس دیوانه وار عاشقش باش ، عزیز بدارش و تا سرحد مرگ دوستش داشته باش...
یادم هست آن هنگام که عاشقت شدم با خود پیمان بستم که دیگر در نگاه هیچ کسی که تمنای مهر و توجه دارد ، نگاهی نکنم ، پیمان بستم که تنها نگاه عاشقم را وقف قلب مهربان توکنم تا فردا روزی پشیمان نباشم...
پشیمان نباشم که چرا آنگونه که لایقش بودی دوستت نداشتم ، پشیمان نباشم که چرا عشقم را ابراز نکردم ، عمل نکردم به آنچه می گویم تا اثباتی باشد بر حرفهای عاشقانه ام...
و اینک نیز ، همچنان ، بر عهد خود وفادارم و پیمانی دوباره می بندم که خورشید نگاهم بر هیچ افق دیگری جز وجود تو طلوع نکند و بر هیچ کس جز تونتابد...
عشقم را در سینه پنهان و قلبم را از هرکس مخفی خواهم کرد تا دور از چشمانت کسی آن دو را از من نگیرد...
و اینک بر بلندای قله ی عشق و صداقت نام تورا فریاد می کنم ، امیدوارانه نامت را می خوانم و امیدوارم که مرور زمان ذره ای از عشقت را در من نکاهد و گذر ثانیه ها ، افزاینده ی مهر و محبتم به تو باشد...
ای مهربان ترین تپش قلب زندگی ،ای قصه ی صبور گل های عاطفه ،ای امتداد آیینه ی عشق تا ابد ،ای اولین حکایت بی انتهای عشق.بخدا دوستت میدارم![]()
عشق گاهی رویش برگ است در تن پوش خاک
عشق گاهی ناودان گریه ی اشک بهار
عشق گاهی طعنه بر سرو است در بالای دار
عشق گاهی یک تلنگر بر زلال تنگ نور
پیچ و تاب ماهی اندیشه در ژرفای تور
عشق گاهی می رودآهسته تا عمق نگاه
همنشین خلوت غمگین آه
عشق گاهی شور رستن در گیاه
عشق گاهی غرقه ی خورشید در افسون ماه
عشق گاهی سوز هجران است در اندوه نی
رمز هوشیاریست در مستی می
عشق گاهی آبی نیلوفریست
قلک اندیشه ی سبز خیال کودکیست
عشق گاهی معجز قلب مریض
رویش سبزینه ای در برگ ریز
عشق گاهی شرم خورشید است در قاب غروب
روزه ای با قصد قربت ذکر بر لب پایکوب
عشق گاهی هق هق آرام اما بی صدا
اشک ریز ذکر محبوب است در پیش خدا..![]()
الو ... الو... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمی ده؟
یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس.
![]()
![]()
بیا بنویسیم روی برگ،روی آب،توی دفتر موج،رو دریا
با چشمای خیس میام همه جا تو رو می نویسم
روی آینه ی گریه هام،گونه های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه
ریشه ی صدا،نبض عشق زیر پوست خاکه
چشم بستمو تو بیا به سپیده وا کن
با ترانه ی نفسات باغچه رو صدا کن
با ترانه ی نفسات من ترانه می گم
اسمتو مثل یه غزل عاشقانه می گم
بیا که دیگه وقتشه،وقت برگشتنه
بوی پیرهنت که بیاد لحظه ی دیدنه![]()
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریا می دوخت
و شعرهای قشنگی
چون پرواز پرنده ها می خواند
دلم برای او تنگ است
کسی که خالی وجودم را از خود پر می کرد
و پری دلم را با وجود خود خالی
دلم برای او تنگ است
کسی که بی من مانده
کسی که با من نیست
دلم برای او تنگ است
که بیاید
و به هر رفتنی پایان دهد
دلم برای او تنگ است
او که من همیشه دلم برایش تنگ می شود![]()
با هر گامم زیر پاهایم صدای خش خش رنج پاییز را میشنوم
در بدنم جریان دارد حضورش
هوا سرد است تنها میگریم
عاشقانه ، بی ترس ، بی لرز ، زیر بوسه های آسمان دست هایم را گرفت
جلوی این جعبه شیشه ای به میعادگاه چشم می دوزم ، تنهایم !
باد سردی می وزد ، دست هایم گم می شوند در جیبم ![]()
نمی دانم کدام نگاهت را به تصویر کشم
کدام بهار وجودت را که سراسر از نور است، به روی بوم آورم...
و کدام اقیانوس بی انتهای مهرت را که سرشار از محبت است، با رنگ به روی کاغذ روان کنم..
نگاه معصمومانه و روح بخش تو تسکین دردهای شبانه ی من است...
و خیال روی تو همواره همراه من است...
دلم در هوای عطراگین نفسهایت، آرام می گیرد
ببار بر جسم خسته ام...
ببار و بنوشان،آب حيات را
آغاز بودن را تجربه می کنند، پیله شکسته های جدا از قفس...
به تو باید رسید تا باراني شد
و تمام راه، راز ماند تا جاودانه شد...
کدام راه مرا به تو خواهد رساند..؟
چقدر فاصله مانده تا به تو رسید..؟![]()
![]()

و نفهمیدی من از ته دل
نقش دستان تو را بر لب جام می بوسم
من دلم شعر تمنا کرد و
تو چه آسان به دلم خندیدی
ونفهمیدی من از سر شوق
لحن آواز تو را در دل شعر می جویم
من دلم از توتصویر نگاهی می خواست
تو چه با ناز دریغش کردی
و نفهمیدی من از سر عشق
قدح سرخ نگاه های تو را می نوشم
من دلم سجده ی آغوش تو را می طلبید
تو چه آرام به قنوت ایستادی
و نفهمیدی من از ته قلب
عطر دستان تو را بر سر سجاده ی عشق می بویم.....................!![]()

![]()
"بغض" دارم،"گریه" دارم،
تا دلت بخواهد، آه" دارم ...
ولی بازیگر خوبی شده ام
" می خندم !!"
حتی خودم هم باورم میشود که "من خوبم "
حال پس از گریه است ، خنده دوای من است
مرحم زخم دل است ، بر سر هر ماجرا
تو هم هرچه توانی بخند ، داد نزن شاد باش
میگذرد روزگار.................![]()

![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

